از سرکار که برمی گشتم جمعیت زیادی مقابل شعبه نفت محله جمع شده بودند. سالهای زیادی از آخرین باری این ازدحام را جلوی شعبه نفت دیده بودم گذشته بود. آن دوران هر روز دو برابر این جمعیت از شب تا صبح بست می نشستیم جلوی شعبه نفت تا یک گالن چند لیتری نفت گیرمان بیاید و در بشکه گوشه حیاط ذخیره کنیم. شعبه نفتی هم بار ها عصبانی شده و صف را به طرف دیگر خیابان هدایت می کرد، اما هرچقدر عصبانی می شد و بد اخلاقی می کرد ما بیشتر احترامش می کردیم تا مبادا به ما غضب کند و بدون نفت بمانیم. نفت همه چیز ما بود و تقریبا همه چیز با نفت کار می کرد، از چراغ خوراک پزی که همیشه یک پاره آجر و یا یک کتری آب و یا دیزی نهار و آش شام رویش بود، تا بخاری نفتی شبهای زمستان و چراغ روشنایی یک شب درمیان های خاموشی برق. هربار که دور چراغ می نشستیم و آب پوست پرتغال رو روی چراغ می پاشیدیم و از صدای چلز و ولزش ذوق می کردیم آقا برای اینکه جلوی شیطنت ما رو بگیره شروع می کرد به قصه گفتن از بچه هایی که اشتباهی نفت خوردن یا افتادن تو بشکه و به ما هشدار می داد. اما با وجود این، یکی از تفریحات ما بازی کردن با تلمبه و پر و خالی کردن گالن های نفت بود.
در این فکرها بودم که رسیدم جلوی شعبه نفت، از یکی از همسایه ها پرسیدم: "چی شده مردم دوباره یاد نفت افتادن، نکنه برق و گاز هم سهمیه بندی شده!!"
درحالیکه می خواست چهره اندوهناکش را حفظ کند لبخندی زد و گفت: "نه بابا، بنده خدا شعبه نفتی سکته کرده"
یادم افتاد آن دوران هم آنقدر با مردم سر و کله زده و حرص و جوش خورده بود که یکبار سکته کرده بود. گفتم: "دور و برش شلوغ نباشه خوب میشه"
درحالیکه دور می شدم صدای بحث جمعیت را می شنیدم که می گفتند: "مهندس گفت قرار برق و گاز سهمیه بندی بشه، باید دوباره چراغ نفتی ها رو دربیاریم"