سه‌شنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۱۰

حسادت

داستان زیر را فاطمه برایم ارسال کرده است


حسادت
:@فاطی داری چی کار میکنی؟بزار یکم بخوابم!!
درب اتاق خواب را باز کردم و با قیافه ای شاداب گفتم:من نیستم که ، واحد بغل داره مستاجر میاد، سر و صدای اسباب کشی آنهاست.
روی تخت غلتی زد تا صورتش به سمت من باشد و گفت:
@:دیدی چطور سر زمستون چندتا دختر بی پناه رو در به در کردند؟!!
به تمسخر چهره ای ساده لوحانه گرفتم و با دهن کجی گفتم:
--:آخی نازی میخوای زنگ بزن تا جایی رو پیدا میکنن بیان خونه ما، آره؟
لبخنی زد و گفت:
@:چیکار کرده بودند مگه؟دو تا از همکلاسی هاشونو آورده بودند که با هم درس بخونند. البته حالا که فکر می کنم می بینم حقشون بود. این همه عالم فرزانه تو مجتمع هست آدم بره از بیرون یکی رو بیاره؟ اگه من یا احمد یا لااقل حاجی رو هم میبردند الان خوب و خوش کنار هم زندگی میکردیم!!
درحالیکه وانمود می کردم این حرف او حساسیتی در من ایجاد نکرده با دست او را خطاب قرار داده و گفتم:
--:تو و احمد زیر همین یکیش موندین اما خدایی باید احترام حاجی رو نگه میداشتند طفلی هم مدیره هم زنش رفته حج تنهاست.
آرنجش را تکیه گاه کرد و قدری خودش را بالا کشید و گفت:
@:این مستاجر جدیدا دانشجو هستند یا خانواده اند؟
--:من که مثل تو فضول نیستم!!!
@:اصلا!!
--:یه زن خوشگل و چشم عسلی دیدم، یه دختر سه چهار ساله با یه شوهر سیبیل در رفته هیکلی
دوباره ملحفه را روی سرش کشید و گفت:
@:تو باید بجای حاجی بشی مدیر بلوک!!سه سوت آمارشونو در آوردی دیگه نه؟
از تعاریفش لبخند رضایتی بر لبم نشست و گفتم:
--:پاشو چایی دم کردم، ببر براشون هم یه عرض ادب کن هم اینکه رسم همسایگی رو بجا بیار!!
@:برو رد کارت من خوابم میاد، دیشب نخوابیدم!
--:خدا اون فردوسی پور رو از رو زمین برداره!!
بلند شد و با غرغر فراوان سینی چایی را برداشت و برد. هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که با چهره ای در هم به خونه آمد..
@:دوست ندارم با این همسایه هم کلام شی!
--:چرا؟معتاده یارو؟
@:بی خیال، گفتم دوس ندارم بگو چشم!
--:اووووه بابا قلدر، مرد، سالار، محکم، جون من بگو چرا؟!!
@:ناراحت میشی بدونی!!
--:جالب شد! بگو دیگه
@:اون زنش که گفتی خوشگله، همون غزال دوست دختر سابقمه!!
--:همون که همسایه دیوار به دیوارتون بود تو خونه های سازمانی؟
@:آره، منو دید خشکش زد منم احوال پرسی گرم باهاش کردم و به شوهرش گفتم که پدرامون با هم همکار بودند و همسایه بودیم!!
--:خجالت نمیکشی تا حالا صد تا دختر بهم نشون دادی که دوست دخترت بودند !
@:بسوزه پدر این هم جمال وکمال که دخترا دست از سرم بر نمیداشتند!!
@:کجا میری حالا؟
نمیدونم چه حسی داشتم خودمو پای کامپیوتر سر گرم کردم!اما توی دلم بلوایی بود! غزال با همه دوست دختراش فرق میکرد، ماجرای اون را چند باری برام تعریف کرده بود، سر اون خونه رو رها کرده بود تا مادرش رو راضی کنه که براش خواستگاری کنه! اما تو آن زمان که دوستی دختر و پسر خیلی رایج نبوده مادر شوهرم به هیچ وجه به این ازدواج راضی نشده.
بعد شام به اتاق کارم رفتم، دلم نمیخواست هیچ حرفی بزنم یا بشنوم! سکوت فضای خانه را پر کرده بود و تنها صدای جملات تکراری فردوسی پور در گزارش پلی استیشن می آمد. حوالی ساعت 11 بود که دست از بازی برداشت و به اتاق کارم اومد..
@:خودتو خسته نکن!بیا بریم بخوابیم!
--:تو برو بخواب!هنوز کار دارم دلم نمیخواد فردا صبح زود بیدار شم که کارم رو تموم کنم!!
@:ببین من بیچاره چه حالی دارم که هر روز 6 صبح باید برم سر کار؟
نمی خواستم بی جواب بمانم و کم بیارم، گفتم:
--:خودتو کشتی!بقیه مردها تو خونه خوابیدن زنشون بادشون میزنه نه؟!!من هم اندازه تو دارم کار میکنم! تموم خرید خونه پای منه!مسئولیت بچه با منه! حتی...
حرفم رو قطع کرد و گفت:
@:شام که درست حسابی نخوردی یه لیوان شیر بیارم؟
درحالیکه کاغذ الگو را از روی میز جمع می کردم گفتم:
--:برو بخواب حواسم رو پرت نکن پارچه مردم خراب میشه!
بدون اینکه حرفی بزنه رفت!باز من موندم و افکاری سیاه توی ذهنم! "حتما بهش فکر میکنه! شاید هنوز هم دوسش داره!نکنه خوشگلیه اون دختر از راه بدرش کنه؟ نکنه به من خیانت کنه؟نکنه با نقشه قبلی به اینجا اومده؟هنوز هم گاهی حالش رو میپرسه؟دلتنگش میشه؟"
کم کم به مرز جنون میرسیدم!
در اتاق خواب رو باز کردم بالشم رو از زیر دستش بیرون کشیدم!در حالی که میچرخید گفت:
@:اومدی بالاخره؟
اصلا حوصله اش را نداشتم، با عصبانیت گفتم
--: چرا برق دستشویی رو روشن گذاشتی؟ چقدر باید بگم که دست از این شلخته گیهات برداری؟
@: دنبال بهانه میگردی که دعوا کنی نه؟حسودیت شده!!میترسی منو از چنگت دربیارن نه؟
 --:حرف مفت نزن!یه قدم کج بزار ببین چطور به خاک سیاه میشونمت!!
 @:پس بالاخره فهمیدی این حس حسادت چیه؟تو این چند سال همش با این حال امروز تو سر کردم و دم نزدم!بزار بفهمی چقدر دردناکه!
--:مگه دوست پسرم رو برداشتم اوردم تو چشم تو گذاشتم که حسودی میکنی؟ بخاطرت از همه چی و همه کس گذشتم، کی تاحالا شکایت کردم؟
اصلا می دونی چیه باید از فردا باید بیافتی دنبال یه خونه دیگه. من نمیخوام هر بار که همسایه رو میبینی یاد روزهای بیفتی که توی حیاط براش نامه عاشقانه مینوشتی!

@: چی؟ سر زمستون می خواهی خودمون رو در به در کنی...

1 نظرات:

  1. برای مدتی سیستم تایید نظرات در وبلاگ استفاده می شود

    پاسخحذف