جمعه ۲۶ نوامبر ۲۰۱۰

خرمگس


درست در کنار آب نمای محوطه جلوی دانشکده ها، روی یکی از نیمکت های فلزی نشسته بودم و انتظار می کشیدم. سوز هوایی که از کنار فواره قد کشیده آب رد می شد قطرات سرد هوا را مدام به صورت سرخ من می زد. از سرما به خود می لرزیدم و با هماهنگ تر شدن نوسان بدنم و ضربان قلبم، لرزشم تشدید می شد. مدام جملات شاعرانه ای را که از پیش آماده کرده بودم زیر لب تکرار می کردم و چشم به درب دانشکده دوخته بودم تا آمدنش را ببینم.
"آقا جمع تر بشینید ما هم اینجا بنشینیم"، صدای جیغ مانندی تمام افکار شاعرانه ام را از سر پراند.
نگاهم را که چرخاندم سه دانشجوی دختر با لیوان چای و چیپس در دست، بالای سر من ایستاده بودند.
"بر خرمگس معرکه لعنت"، زیر لب این را گفتم و رو به دختری که جلو تر بود کردم و با اخم و جدیت گفتم:
"اون نیمکت رو به رو خالیه"
با حالتی که انگار می خواهد تمام حق هایی را که در زندگی ازش گرفته شده بود از حلقوم من بیرون بکشد گفت:
"شما مردها فکر می کنید می تونید حق ما رو بخورید، این نیمکت جا داره و من حق دارم روش بنشینم"
نگران از بالا گرفتن ماجرای این سه دختر بودم و همزمان نیم نگاهی به درب دانشکده داشتم. این بار چهره ام را لطیف کرده و لبخندی زدم و گفتم:
"خانم حق خوری چیه، رو این نیمکت به زور سه نفر جا می شوند، دو طبقه که نمیشه نشست"
در همین لحظه او از درب دانشکده خارج شد و نگاهش به من افتاد. خواستم بلند شوم و به سمتش بروم که صدای داد و فریاد سه دختر دیگر بلند شد:
"حرف دهنت رو بفهم، فکر کردی ما کی هستیم بنشینیم در آغوش شما..."
چند باری گفتم "سوء تفاهم شده، ببخشید،..." اما هرچه من کوتاه می آمدم آنها صدایشان بلند تر می شدم. نگاهی که به درب دانشکده انداختم او را دیدم که سری به نشانه تاسف تکان داد و رفت.
خواستم دنبالش بروم که مرد درشت هیکلی دستم را گرفت. نگاهش که کردم گفت:
"بفرمایید بریم حراست"

4 نظرات:

  1. مردای هیکلی معمولا مهربون هستند!جوون تر که بودیم اگه میخواستیم با یک آشنا بشیم میزدیم گوشه گلگیرش تا پلیس بیاد آدرسی بگیره وپاسگاه وکارشناس بیمه خلاصه تو رفت واومدا کلی آشنایی حاصل میشد...دخترای دانشکده شما کلی از روشهای جدید بی خبرن!!!

    پاسخحذف
  2. داود جان تو انتخاب عنوان بیشتر دقت کن، به نظرم عنوان های بهتری هم میشد ناتخاب کرد

    پاسخحذف
  3. عجب ادم خرشانسی! نه؟
    اون روزی که شانس قسمت می کردن احتمالا ایشون تو صف گازی بنزینی ثبت نام اینترنتی واسه یارانه ای ..... بوده.

    پاسخحذف
  4. E . L . H . A . MNov 28, 2010 12:54 PM

    زندگی مانند اتوبوس شلوغی است که جایی برای نشستن نیست و وقتی خلوت میشود و می خواهی بشینی راننده داد می زند پیاده شوید آخر خط است.

    پاسخحذف