پنجشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۱۰

محبوب من


داستان زیر را مهتا برایم ارسال کرده است

محبوب من
در ماه فقط چند روز می توانم برای لحظاتی از دور نگاهش کنم و هربار هم که می بینمش دلم می خواهد خیره اش شده و چشم ازش بر ندارم.
نمی دانم چرا برایم تکراری نمی شود. با همان ظاهر همیشگی اش همیشه همان جذابیت اولش را داره. اما تا کی؟ نمی دانم!
هیچ وقت از نزدیک ندیدمش،خیلی هم در موردش نمی دانم، از کسی هم پرس و جو نکردم. اما بعضی  ها خیلی در موردش می دانند و خیلی خوب می شناسندش .
دقیق یادم نمی آید از چه زمانی ازش خوشم آمد و نمی دانم چه شد که علاقه مندش شدم! شاید به خاطر شباهت اسمش با من یا آرامشی که در دیدنش پیدا می کنم. احساس می کنم با دلم مهربان است.
گاهی به آن همه جاذبه اش و به آن همه طرف دارانش حسودیم می شود. با اینکه می دانم فقط من نیستم که به او فکر می کنم ولی وقتی خیره اش می شوم دلم می خواهد خیال کنم  که فقط و فقط منم که دوستش دارم و به او زل زده ام.
یک وقتهایی که بهش نزدیک ترم و بهتر می ببینمش احساس می کنم غمی در چهره زرد و رنگ پریده اش هست.کاش می دانستم زردی رنگ صورتش از چیست.
بعضی ها خیلی حواسشان به اوست،مرتب زیر نظرش دارند، آمدن و رفتنش، بودن و نبودنش، مبدا و مقصدش و  و خلا صه صد تا چیز دیگر که من روحم هم ازش بی خبر است. ولی مثل اینکه برای او این توجه ها اصلا مهم نیست. انگار نه انگار هزار چشم به دنبال اوست، فارغ از همه اینها روزگارش را می گذراند، بدون هیچ توجهی.
گاهی به سرم می زند من هم مثل بقیه افراد،در موردش اطلاعات بگیرم، اما می ترسم، می ترسم ان چه که من فکرش را می کنم نباشد، آن اسطوره ای که من در ذهنم ساخته ام نباشد. دلم نمی خواهد تصویرش در ذهنم خراب شود، می خواهم همیشه در ذهنم همین طور دوست داشتنی، لطیف ،آرام  و آرامش بخش بماند.
وقتی سرم را بالا می گیرم و نگاهش می کنم حس می کنم مهربانیش مثل باران می بارد، بارانی که حتی قلب پژمرده و بی احساسی مثل قلب من را هم جلا می دهد.
امشب اما دلم گرفته، خیلی منتظرش شدم تا ببینمش اما نشد.
ساعت ها پشت پنجره ایستادم و چشم دوختم.
ابرهای لعنتی، از مقابلش کنار نرفتند.

3 نظرات:

  1. محبوب من ...درون آن ماه هر شب به من می نگرد!به من به غریبه ای سردر گریبان وسر گردان !
    دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و نظر ندم!!
    داود جان چرا خودت در مورد داستانهایی که برات ارسال میکنن نظر نمیدی؟خیلی قشنگ و روحانی از عشقشون نوشتند/سبک نوشتن و اسفاده ابزاری ازطبیعت و در عین حال هراس عاشقانه یک معشوق چیزیه که توی داستان نویسی یک حرکت خواننده پسنده امیدوارم موفق باشند.
    مهتای عزیز اگر نگران خراب شدن باورهایی که داریم باشیم به عشق نمیرسیم چرا که عشق پذیرفتن یکی با همه خوبیها وبدیهایش است!

    پاسخحذف
  2. من هم به نوبه خودم از مهتا خان.م تشکر میکنم بیان زیبایی دارن!

    پاسخحذف
  3. سلام
    هرچند کمی دیره اما بهتر از هرگزه.
    من چند روزی به اینترنت دسترسی نداشتم از لطف فاطمه خانوم و اقا محمد تشکر می کنم.
    و در جواب فاطمه جان باید بگویم اگر داستان به نظر قشنگ می رسید دلیلش ویرایش هنرمندانه صاحب وبلاگ بوده و گرنه نوشته اولیه بسیار خام و پرغلط بود.

    پاسخحذف