هرچقدر که از تهران دورتر می شدیم به همان میزان هم از شور و احساس اولیه مان کم میشد. دیگر از اشک های ابتدای راه علی، صلوات های بلند بلند جعفر و پچ پچ های زیر لب یوسف خبری نبود. گرمای تابستان و هوای خفه داخل اتوبوس، صندلی های تنگ و صدای گوش خراش موتور، زنگ مکرر موبایل و صدا کردن مرتب علی همه را کلافه کرده بود. اما اینها همه در مقابل آن بوی تعفن انگیز به حساب نمی آمد. آنقدر متعفن بود که نفسم تنگ می شد و سوزشی در بینی احساس می کردم و از چشم هایم اشک جاری می شد. به کنار پنجره خزیدم و پنجره را تا انتها باز کردم تا شاید جریان هوا اندکی از غلظت این بویی که گاه گاه مهمان ما می شد را بکاهد.
"دهنش سرویس هرکی اینجا رو با توالت اشتباه گرفته"، مجتبی این را گفت و به سمت ساک کوچکی که آورده بود خم شد. از حرف مجتبی خنده ام گرفته بود. با لبخند به او گفتم:
"دنبال چی می گردی؟"، با حالتی که معلوم بود کلافه است جواب داد
"پاتریوت"
جواب دادم: "چی؟! پاتریوت دیگه چیه"
"الان خودت می فهمی" این را گفت و یک اسپری خوشبو کننده از ساک درآورد.
"با تعجب پرسیدم این رو دیگه از کجا آوردی؟"
اسپری را به سمت علی گرفت مدتی آن را به هوا پاشید و گفت: "فکر کردم شاید تا مدتی نتونیم بریم حمام این را بیارم بوی بد ندیم، نمی دونستم باید برای منظور دیگه ای استفاده بشه"
بوی خوش اسپری اندکی بینی من را نوازش داد و کمی حواسم به خود آمد. تمام حواسم را جمع کرده بودم تا به محض احساس بوی بد فریاد بزنم "مجتبی پاتریوت بزن"
سرگرم شلیک پیاپی ضد موشک های پاتریوت بودیم که اتوبوس نگه داشت. از پنجره که بیرون را نگاه کردم پل کوچکی را دیدم که چند سرباز مسلح در ورودی آن ایستاده بودند و و یکی از آنها فریاد می زد:
"دور بزنید از اینجا جلوتر نمی تونید برید، اینجا مرز است و ما هم حق تیر داریم"
0 نظرات:
ارسال يک نظر