دوشنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۰

سفر کربلا – قسمت دوم (بدرقه)


یکی از اتوبوس های از رده خارج شرکت واحد سر کوچه مسجد پارک شده بود و اکثر کسانی که برای سفر ثبت نام کرده بودند کنار اون ایستاده بودند. چند برابر اونها هم جمعیت خانواده ها و در و همسایه بود که برای بدرقه آمده بودند. هر طرف رو که نگاه می کردم چشمان تر شده مادر ها، نگاه نگران پدرها و آه حسرت همسایه ها رو می دیدم. با دیدن این صحنه ها ناگهان دلتنگ پدر و مادرم شدم و دستم رو به سمت جیبم بردم تا مطمئن شوم گوشی موبایلم را همراهم آوردم. موقع آمدن چیزی به آنها نگفته بودم و می خواستم در بین راه به آنها زنگ بزنم و ماجرا را بگویم تا با هزار و یک دلیلی که از نا امنی و بمب گذاری های آن روز عراق خواهند گفت مانع من نشوند. ناگهان صدای زنگ موبایلم آمد. شماره ناشناس بود.
"بله"
"سلام، علی اونجاست"
"سلام، علی کیه"
"عذر می خواهم من پدر علی هستم، شماره شما رو داده که باهاش تماس بگیرم"
در یکی از صندلی های کنار پنجره علی را دیدم که بیرون را تماشا می کرد. کنار پنجره رفتم و گوشی را دستش دادم و گفتم:
"باباته، صحبتت تموم که شد گوشی رو بیار"
به سمت درب اتوبوس که راه افتادم نگاهم به داخل متوجه بود که غلغله ای برپا بود و جعفر با زور و التماس یکی از همسایه ها را از اتوبوس بیرون می کرد و مدام تکرار می کرد که "به خدا جا برای خودمون هم نیست".
"پسرم این 500 تومن را بنداز تو ضریح آقا ابالفضل"، از پله های اتوبوس که خواستم بالا بروم صدایی از پشت سرم آمد. زنی حدود 60 سال پانصد تومانی کهنه ای را به سمت من دراز کرده بود.
"مادرم اصلا معلوم نیست ما بتونیم بریم، اگر نتوستیم چی؟" این را که گفتم پانصدتومانی را کمی جلوتر آورد و گفت:
"اگر نشد بنداز صدقات"
پول را گرفتم و سوار اتوبوس شدم. نگاهی به داخل اتوبوس انداختم. همه صندلی های جلو پر شده بود و فقط نزدیک بوفه خالی بود. چند قدمی که جلو رفتم علی گوشی موبایل را به سمت من آورد و گفت: "ببخشید ها، میدونی که دو سه نفر بیشتر از بچه ها موبایل ندارند، دیگه ما مزاحم شما شدیم".
گوشی را گرفتم و از کنار جعفر و آن مرد همسایه هم گذشتم.
"داود بیا اینجا لژ خانوادگی رو رزرو کردم برات"، مجتبی را دیدم که نزدیک بوفه نشسته بود و من را صدا می کرد.
خنده ای زدم و به سمت او رفتم که صدای زنگ موبایل آمد
"بله"
"سلام، علی اونجاست"

0 نظرات:

ارسال يک نظر