چهارشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۱۰

تولد


هیچ چیز یادم نمی آید. نمی دانم چرا در این جای تنگ و تاریک گیر افتادم. حرکت کردن برایم بسیار سخت است. به سختی می توانم دست ها و پاهایم را تکان بدهم و به دیواره ها بکوبم. وزنه سنگینی را هم که به شکمم بسته اند فرصت تکان خوردن را از من گرفته با این وجود حس بدی نسبت به او ندارم. او تنها همدم تنهایی من و شاید حالا جزئی از من است.
احساس عجیبی دارم. ترس و اشتیاق باهم در وجودم است. می خواهم از اینجا نجات پیدا کنم اما خاطره ای از بیرون اینجا ندارم. انگار همه عمرم در این مکان تنگ و تاریک بوده باشم. کلافه شده ام. می خواهم فریاد کمک سر بدهم اما هیچ صدایی از حنجره ام خارج نمی شود.
 رطوبت اطرافم مدام در حال کم شدن است. انگار زیر پاهایم روزنه ای هست. به زحمت خودم را چرخاندم و سرم را به سمت روزنه آوردم. نوری از آن سوی روزنه می آید و صداهایی که هیچ مفهومی برایم ندارد. دستهایم را از آن روزنه خارج کردم. ناگهان کسی دستم را گرفت و من را کشید. سرم در بین روزنه گیر افتاد. انگار مغزم را فشار می دهند. چشم هایم را کاملا بستم اما هنوز آن صداهای نا مفهوم را می شنوم. ناگهان درد شدیدی در پشتم احسام کردم و بی اختیار فریاد کردم و این بار حنجره ام به کار افتاد. جریان خنکی به بدنم وارد شد و به گرمی از دهانم خارج شد.
باز صدای نا مفهومی شنیدم که فریاد می کرد:
"به دنیا اومد به دنیا اومد، پسره پسره"

4 نظرات:

  1. خوشحالم می نویسی داود جان :)
    miss you

    پاسخحذف
  2. حافظه خوبی داری همچینم الکی الکی نیست نخبه شدی
    من به زور چندتا تصویر کوتاه از 2-3 سالگیم یادمه قبلش هیچی:(

    پاسخحذف
  3. قبلش رو من یادمه. هرچی خواستی بدونی بیا من خودم برات تعریف می کنم
    :-)

    پاسخحذف