شنبه ۱۴ اوت ۲۰۱۰

سفر کربلا – قسمت اول (ظرفیت محدود)


مراسم هیات که تمام شد جعفر از بین دانشجو های جمع بلند شد و گفت که مرز عراق باز است و میشود به کربلا رفت. این جمله او غلغله ای بین جمع به راه انداخت. اگرچه به تازگی حکومت عراق سقوط کرده بود ولی هنوز موج مسافرت های قاچاقی به کربلا به راه نیفتاده بود و این برای اکثر افراد غیر ممکن می نمود. نظرات و استدلال های مختلفی از بین افراد شنیده می شد.
"نه بابا تو مرز با تیر می زنند"
"از طرف عراق که کسی تو مرز نیست، ایران هم فقط یک مدرک شناسایی ازت می خواد"
"برگشتنی چی؟"
"موقع خروج اسمت رو می نویسند که بتونی برگردی...."
...
در این بین مجتبی گوشی تلفن را برداشت و گفت: "کاری نداره، بطور اتفاقی به چند نفر از اهالی مرزی زنگ می زنیم"
من هم گوشی موبایلم را برداشتم تا با یکی از دوستانم که در اداره گذرنامه کار می کند صحبت کنم.
هنوز من و مجتبی در حال صحبت کردن با تلفن بودیم که ناگهان چند نفری که اطراف جعفر نشسته بودند اعلام کردند که اتوبوسی برای سفر کرایه کرده اند و ظرفیت محدود است. چیزی از اعلام ظرفیت محدود نگذشت که صف درازی برای ثبت نام در اتوبوس تشکیل شد. مجتبی نگاهی به من کرد و گفت:
"زنگ زدی؟"
من هم که با نگرانی به طولانی تر شدن صف نگاه می کردم گفتم:
"میگه مگه شهر هرت است که با کارت کتابخانه از مرز رد بشی. از تو چه خبر؟"
جواب داد: "همه اهالی دهلران می گن اینجا از این خبر ها نیست. حالا چی کار کنیم؟"
هردو اندکی مکث کردیم . سپس بدون اینکه چیزی بگوییم همزمان بلند شدیم و به سمت صف دویدیم تا از اتوبوس جا نمانیم.

1 نظرات: