در کنار جمع ایستاده بود و هماهنگ با موسیقی دست می زد. نزدیک شدم و گفتم:
"شما چرا اینجا ایستادید؟!"
نگاهی به سر تا پایم انداخت و با لبخند ظریفی گفت:
"آخه تنهایی نمی تونم برقصم"
سرم را به اطراف چرخاندم و دیدم غیر از من کسی در نزدیکی نیست. اندکی مکث کردم و گفتم:
"از ایده ای که دارید خوشم آمد"
با خوشحالی پاسخ داد: "خوب..."
نگاهی به سر تا پایش انداختم و با لبخند جواب دادم:
"ولی توقعت خیلی زیاده"
چند قدمی که فاصله گرفتم صدای آرامش را شنیدم که گفت:
"خیلی هم دلت بخواد..."
اون موقع که ما جوون بودیم وجاهل ملت تو هفتا سوراخ قایم می شدن که مبادا موهاشون بیرون بیاد و خدا تو جهنم ازین موهای بیرون اومده آویزونشون کنه!حالا که از ما گذشته وننه دو تا ونصفی بچه ایم همه مهمونیا و عروسیا مختلط شده مردم با رفیق بازی بچه هاشون مشگل ندارن!
پاسخحذفاون موقع ها ما توقع زیادی نداشتیم......اما حالا جوونا....
شاید سرزمین خوب حلاجی میکنه که نظرشو راجع به همه داستانهات مینویسه
پاسخحذفولی خودمونیما من از داستانای فلسفی سر در نمیارم چند تااز این داستانهای آخرت هم که فلسفیه :(
فلسفی؟!!!!!!!!!!!!!!
پاسخحذف