دوشنبه ۲۸ ژوئن ۲۰۱۰

معلم و شاگرد

یکی از چشم هایش غلیظ تر از چشم دیگرش آرایش داشت و نمی دانم این به خاطر عجله در آرایش کردن بود یا پاک کردن آن. مقداری از موهای فرق باز کرده اش را از زیر مقنعه بیرون داده بود و هر از گاهی دو دستش را از زیر مقنعه داخل می کرد و موهایش را مرتب می کرد و هر بار که موهایش را مرتب می کرد چادر آستین دارش از سرش به روی شانه هایش می افتاد. هر قدمی که برمیداشت بین او و چادرش جدایی می افتاد. انگار هر بار از زیر چادر فرار می کرد و دوباره چادر خود را به او می رسانید و اطرافش را می پوشاند. سرش را طوری به طرف دوستش چرخانده بود که من را در نگاهش داشت اما نگاهش به من نبود. مرتب در میان صحبتشان می خندید و لبخندش خاطراتش را در من زنده می کرد. خاطرات آن روزهایی که هنوز دانش آموز مدرسه بود. همیشه در کنار دیوار و در ردیف جلو می نشست و با دقت جزوه می نوشت اما به ندرت سوال می کرد. آن روزها هم لبخند زیبایی داشت اما لبخند اکنونش چیز دیگری بود. هرچه بالقوه زیبایی داشت بالفعل شده بود و به غایت کمال خود رسیده بود.

"سلام، حال شما خوبه؟ دانشگاه ما چیکار می کنید؟!" به خودم که آمدم دیدم در مقابل من ایستاده است. نمی دانستم چه رفتاری داشته باشم. رفتار معلمی که شاگردش را می بیند یا شخصی که دوستی قدیمی را می بیند.

"یک سری کار اداری دارم، خبر نداشتید امروز می آیم؟" این را که پرسیدم با خود فکر کردم که حتما تازه متوجه حضور من شده و به سرعت آرایش کرده که آرایش چشمهایش متفاوت است.

"نه، نمی دونستم"

برای اینکه سر صحبت را باز کنم از احوالات باقی دانش آموزان آن دوران پرسیدم. خیلی از صحبتمان نگذشته بود که به بهانه دیر شدن کلاس از کنارم بلند شد و گفت که باید برود. می دانستم که خیلی زود است حرفی از دوستی بزنم اما طاقتم تاب نمی آورد. دیگر بهانه ای برای دیدنش نداشتم و نمی خواستم این فرصت از دست برود. گفتم:
"دوست دارم بیشتر باهم آشنا بشیم"

نگاهی به من کرد و گفت:

"دوست دارم استادم بمانید"

7 نظرات:

  1. پدر عشق بسوزه حاج داود!
    قسمت دومشم مینویسی دیگه:)

    پاسخحذف
  2. چرا مطلب ها رو تیکه پاره می کنی به هم میچسبونی داود جان، اول با خودت کنار بیا بعد بنویس

    پاسخحذف
  3. عباس جان عشق که پدر و مادر نداره (لبخند)
    مصطفی جان، آدم بعضی موقع یه عکس یا نامه رو تیکه تیکه می کنه می ریزه دور ولی بعد میره اونا رو جمع می کنه و به هم می چسبونه.

    پاسخحذف
  4. یه کتابچه دارم پر از دست خطهای داود(اون داود)هر موقع رلم می گیره باز می کنم نگاه می کنم!خطش خیلی قشنگه!! یه بار پسرم یه برگه اونو پاره کرد اونقد گریه کردم که تا چند روز چشام پف داشت .....
    خلاصه اینکه اگه نوشته یا عکسی داشتین که پاره نکردین پاره کنین تا بدونین اون عکس یا نوشته چقدر براتون مهمه!!!!

    پاسخحذف
  5. وای سرزمین جان تو دنبال بهانه واسه گریه هستی خوشحالم که هستی!
    قصه داود تمومه!عشق پدر و مادر نداره!از هر کی می خوای بپرس تموم شد بزار زندگیشو بکنه واقعا از ته دل خوشی اونو بخواه!

    پاسخحذف
  6. وای سرزمین جان تو دنبال بهانه واسه گریه هستی خوشحالم که هستی!
    قصه داود تمومه!عشق پدر و مادر نداره!از هر کی می خوای بپرس تموم شد بزار زندگیشو بکنه واقعا از ته دل خوشی اونو بخواه!

    پاسخحذف
  7. خانم یا آقای ناشناس
    از این که سرزمین هست خوشحالی یا از اینکه میگی دنبال بهانه است
    تعجب کردی قصه داود تمومه یا داری می گی که حتما تمومه
    قصه داود منظورت منم یا داودی که سرزمین داشته
    تو همین دو سه خط که نوشتی دو سه هزار تا سوال برام پیش اومد

    پاسخحذف