با اینکه خانواده پرجمعیتی بودیم و طبقه پایین خونمون فقط یک اتاق داشت اما کمتر پیش میومد که طبقه دوم که دوتا اتاق داشت رو ببینیم مگر موقع هایی که مهمون میومد. مامان می گفت طبقه بالا برای مهمونه و همیشه اونجا رو تمیز نگه میداشت و نمیذاشت بریم اونجا. برای همین بود که اون دوتا اتاق مخصوصا اتاق تهی که پنجره ای هم نداشت و شب ها عین ظلمات بود برامون تا حدی ترسناک بود.
با وجود اینکه بچه آخر خونه بودم اما سر هیچ موضوعی از داداشام نمی خواستم کم بیارم و کلی ادعا داشتم. برای همین بود که اون روز که برق ها رفته بود قبول کردم اولین نفری باشم که تو امتحان شجاعت شرکت کنم. قرار بود تو تاریکی برم و تو اتاق تهی بشینم. هر کسی می تونست 5 دقیقه اونجا تنها بمونه شجاع بود.
وارد اتاق که شدم هیچ چیزی دیده نمی شد. دستهام رو اطراف حرکت می دادم تا به چیزی نخورم. هنوز دو سه قدم بر نداشته بودم فکرهای ترسناک وارد ذهنم شد ولی اصلا نمی خواستم کم بیارم. گوشه دیوار رو پیدا کردم و درحالیکه چشم هام رو تا ته باز کرده بودم تا شاید چیزی ببینم همونجا نشستم. منتظر بودم که من رو صدا کنند و بگند که 5 دقیقه تموم شده. نمی دونستم چقدر زمان گذشته. اینقدر ساکت بود که صدای ضربان قلبم رو هم می شنیدم. دیگه طاقتم تموم شده بود. دو سه باری داداشام رو صدا کردم که "تموم شد یا نه؟". اما جوابی نیومد. جواب ندادن اون ها من رو بیشتر می ترسوند. تمام موجودات وحشتناک از جن و روح گرفته تا موجودات خوناشام به ذهنم وارد می شدند. زیر لب مدام بسم الله بسم الله می گفتم. دیگه از اینکه صدام کنند نا امید شده بودم. بی خیال شجاعت شدم و بلند شدم که از اتاق بیرون برم. جرات نداشتم پشت سرم و نگاه کنم که مبادا موجود وحشتناکی ببینم، به سرعت خودم رو به در اتاق رسوندم. از در اتاق هنوز کاملا بیرون نرفته بودم که یهو داداشم از راه پله ها پریدند بالا و چنان فریادی زدند که یک لحظه خشکم زد.
تا مدت ها داداشام به من ترسو می گفتند ولی خداوکیلی احساس کردم مهره های ستون فقرات پشتم لرزید. تا چند روز هم مریض شدم و شب ها از خواب می پریدم.
اما از اون روز یاد گرفتم که بعضی از امتحان هایی که از ما میگیرند فقط میخوان ما رو سرکار بزارند. همین!!