دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

امتحان شجاعت

با اینکه خانواده پرجمعیتی بودیم و طبقه پایین خونمون فقط یک اتاق داشت اما کمتر پیش میومد که طبقه دوم که دوتا اتاق داشت رو ببینیم مگر موقع هایی که مهمون میومد. مامان می گفت طبقه بالا برای مهمونه و همیشه اونجا رو تمیز نگه میداشت و نمیذاشت بریم اونجا. برای همین بود که اون دوتا اتاق مخصوصا اتاق تهی که پنجره ای هم نداشت و شب ها عین ظلمات بود برامون تا حدی ترسناک بود.

با وجود اینکه بچه آخر خونه بودم اما سر هیچ موضوعی از داداشام نمی خواستم کم بیارم و کلی ادعا داشتم. برای همین بود که اون روز که برق ها رفته بود قبول کردم اولین نفری باشم که تو امتحان شجاعت شرکت کنم. قرار بود تو تاریکی برم و تو اتاق تهی بشینم. هر کسی می تونست 5 دقیقه اونجا تنها بمونه شجاع بود.

وارد اتاق که شدم هیچ چیزی دیده نمی شد. دستهام رو اطراف حرکت می دادم تا به چیزی نخورم. هنوز دو سه قدم بر نداشته بودم فکرهای ترسناک وارد ذهنم شد ولی اصلا نمی خواستم کم بیارم. گوشه دیوار رو پیدا کردم و درحالیکه چشم هام رو تا ته باز کرده بودم تا شاید چیزی ببینم همونجا نشستم. منتظر بودم که من رو صدا کنند و بگند که 5 دقیقه تموم شده. نمی دونستم چقدر زمان گذشته. اینقدر ساکت بود که صدای ضربان قلبم رو هم می شنیدم. دیگه طاقتم تموم شده بود. دو سه باری داداشام رو صدا کردم که "تموم شد یا نه؟". اما جوابی نیومد. جواب ندادن اون ها من رو بیشتر می ترسوند. تمام موجودات وحشتناک از جن و روح گرفته تا موجودات خوناشام به ذهنم وارد می شدند. زیر لب مدام بسم الله بسم الله می گفتم. دیگه از اینکه صدام کنند نا امید شده بودم. بی خیال شجاعت شدم و بلند شدم که از اتاق بیرون برم. جرات نداشتم پشت سرم و نگاه کنم که مبادا موجود وحشتناکی ببینم، به سرعت خودم رو به در اتاق رسوندم. از در اتاق هنوز کاملا بیرون نرفته بودم که یهو داداشم از راه پله ها پریدند بالا و چنان فریادی زدند که یک لحظه خشکم زد.

تا مدت ها داداشام به من ترسو می گفتند ولی خداوکیلی احساس کردم مهره های ستون فقرات پشتم لرزید. تا چند روز هم مریض شدم و شب ها از خواب می پریدم.

اما از اون روز یاد گرفتم که بعضی از امتحان هایی که از ما میگیرند فقط میخوان ما رو سرکار بزارند. همین!!

شنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۹

حمله به قطار

هر بار که قطار از کنار مدرسه رد میشد اینقدر صدای زیادی ایجاد می کرد که ردیف های اول کلاس هم فریاد معلم رو نمی شنیدند. نمی دونم مدرسه رو اشتباهی مجاور ریل آهن ساخته بودند یا قطار با پررو گری هر روز راهش رو به طرف مدرسه ما کج می کرد. هرچی که بود هر روز بعد از تعطیل شدن مدرسه خط آهن پر می شد از بچه هایی که به اصطلاح می خواستند قطار رو ادب کنند تا دیگه از اون طرف ها رد نشه. اما با وجود اینکه هر روز به قطار سنگ می زدیم باز هم پیداش می شد و بوق زنان از کنار مدرسه رد می شد تا اینکه اون روز قرار شد یک روش جدید رو امتحان کنیم.
مدرسه که تعطیل شد مثل فیم سرخ پوستی که تلویزیون چند روز قبل داده بود دونفر تو یه فاصله دورتر از ما گوش هاشون رو روی ریل گذاشتند تا وقتی قطار میاد مارو خبر کنند. یک گروه از بچه ها هم روی ریل رو سنگهای ریز و درشت می چیدند. بقیه بچه ها هم دو گروه شده بودند که قرار بود گروه اول به جلوی قطار و راننده سنگ بزنن و گروه دیگه از کنارها حمله کنند.
"احمقها سرتون رو از ریل بردارید قطار اومد"
با صدای بچه ها اون دو نفری که گوش هاشون رو ریل بود بلند شدند و به سمت ما اومدند.
قطار بوق زنان نزدیک شد و چرخ های اون روی سنگ های ریز و درشت ریل افتاد. سنگ ها عین گلوله از زیر چرخ در میرفت و یا به زیر قطار می خورد و یا به سمت بچه ها پرتاب می شد که خودم صدای داد چند نفرشون رو شنیدم. قطار عین فنر روی ریل بالا پایین می پرید. نمی دونم کی بود که داد زد حمله و گروه اول هرچی سنگ دستشون بود به سمت راننده پرتاب کردند و اون هم روی کف واگن دراز کشید. نوبت به بقیه که رسید شروع کردند به پرتاب سنگ به واگن های قطار. صدای شکستن شیشه های قطار و فریاد های سرخ پوستی بچه ها و بوق قطار ولوله ای به پا کرده بود. اولین سنگی که به سر یکی از مسافرهای قطار که از تکون های زیاد تعجب کرده و سرش رو از پنجره بیرون آورده بود خورد صدای جیغ و داد هم از داخل قطار بلند شد.
تقریبا قطار از بین بچه ها خارج شده بود که ترمز کرد و ایستاد. خیلی از بچه ها که فکر می کردند قطار رو شکست دادند از خوشحالی به سمت قطار رفتند که ناگهان دربش باز شد و مامورهای عصبانی قطار به همراه چندتا مسافر عین مور و ملخ پیاده شدند و به هر کسی که می رسیدند مشت و لگد نثارش می کردند. واقعا صحنه جنگ شده بود و ما عین سرخ پوست های شکست خورده شروع کردیم به فرار. با این که من فرار کردم اما خیلی از بچه ها کتک خوردند و بعضی از بچه ها رو هم گرفتند و بردند.
فردای اون روز که خیلی از بچه ها به خاطر جراحات روز قبل مدرسه نیومده بودند چند نفر از راه آهن اومدن مدرسه و از تعداد زخمی ها و خسارات گفتند و سعی کردند که کار فرهنگی کنند. اما هنوز صحبت اونها تموم نشده بود که بچه ها بین خودشون از روش حمله جدیدی صحبت می کردند که قرار بود به انتقام شکست دیروز امتحان کنند.
نمی دونم تو این چند سالی که از اون روز گذشته چندتا روش حمله سرخ پوستی دیگه رو بچه های اون محله امتحان کردند. .ولی چند وقت پیش که باز به اون محلمون رفتم دیدم که مدرسه رو دخترانه کردند و خط آهن هم جمع شده و قرار شده که اون مسیر رو از زیر زمین حرکت کنه.

اگه یه روز بری سفر

وقتی توی ماشین سوار شدم به راننده گفتم اون آهنگ بوم بوم رو خاموش کنه و بگذاره حنجره ماشین صدای فرامرز اصلانی رو با تمام قدرت فریاد بزنه که "اگه یه روز بری سفر ..."
راننده یه نگاهی کرد و گفت "آقا دوره زمونه عوض شده"
منم گفتم "حیف"

اگه یه روز بری سفر
بری ز پیشم بی خبر
اسیر رویاها میشم
دوباره باز تنها میشم
به شب میگم پیشم بمونه
به باد میگم تا صبح بخونه
بخونه از دیار یاری
چرا میری تنهام میذاری
**
اگه فراموشم کنی
ترک آغوشم کنی
پرنده ی دریا میشم
تو چنگ موج رها میشم
به دل میگم خاموش بمونه
میرم که هر کسی بدونه
میرم به سوی اون دیاری
که توش منو تنها نذاری
**
اگه یه روزی نام تو، تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه
بذاره درد تو دوا شه بره..توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونــــــــــــــم
که باز برات آواز بخونم
**
اگه بازم دلت میخوادیار یکدیگر باشیم
مثال ایوم قدیم بشینیم و سحر پاشیم
باید دلت رنگی بگیره
دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری
که توش منو تنها نذاری
**
اگه میخوای پیشم بمونی...بیا تا باقی جوونی
بیا تا پوست و استخونه ..نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگی بگیره
دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری
که توش منو تنها نذاری
**
اگه یه روزی نام تو، تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه
بذاره درد تو دوا شه بره...توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونــــــــــــــم
که باز برات آواز بخونم
**
اگه یه روزی نام تو باز تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه
بذاره دردت جابجا شه بره....توی تموم جونم
که باز برات آواز بخونــــــــــــــم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آواز بخونم