یکشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۱۲

شل و سفت بازار


در میانه مستی بازار، خرده اسکناسی از اهل فرنگ که در گوشه جیب داشتم، بردم به قصد فروش
فردی از جنس نسوان نشسته بود پشت پيشخوان
گفت چقدری هست؟
گفتم: به قدر انگشتان دست
اشاره ای کرد به نرخ و گفت به این قیمت که درج است طالبم، من هم عرضه کردم
قدری لمسش کرد، چندباری زیر نور به آن خیره شد، تلفن را برداشت و رمزگونه صحبتی کرد، رقم روی تابلو را پاک کرد و گفت:  شل کرده
گفتم: تقصیر زمانه است
هروقت از ماست شل است و آن زمان که بر ماست سفت

شنبه ۲۶ مهٔ ۲۰۱۲

یک یک مساوی


به اعتبار یکی دوتا مقاله ای که من با یکی از پرفسورهای کله گنده کنفرانس داشتم، پرسشگر یکی از مقالات شده بودم. نویسنده مقاله دختری اهل ترکیه با موهایی بلوند قدی نسبتا کوتاه و هیکلی متوسط بود که به واسطه پروفسور، شب قبل از کنفرانس در لابی هتل با هم آشنا شده بودیم.
انگلیسی را خوب صحبت نمی کرد و تلفظ نصفه و نیمه و آهنگ ناموزون کلامش به سختی دیگران را متوجه صحبتش می کرد. دوستانش هم که در ردیف های جلویی نشسته بودند هر از گاهی به ترکی چیزهایی را یادآوری می کردند که من به خاطر آشنایی با ترکی استانبولی متوجه حرفهایشان می شدم اما به روی خود نمی آوردم. ارائه که تمام شد ریئس جلسه به سختی اسم و فامیل من را خواند و خواست که سوالات را آغاز کنم.
برای اینکه گافی ندهم مقاله را بسیار با دقت خوانده بودم و چند سوال و ایراد اساسی آماده کرده بودم. شاید بیشترش به خاطر حس غروری بود که این دختر ترک نسبت به من داشت. نمی دانم هموطن هایم در ترکیه چه وجهه ای از خود به جای گذاشته اند که نگاه او به ما، مانند نگاهی که ما به افغان ها داریم مرا آزار می داد.
برعکس او، پروفسور و سایر دوستانش بسیار محترمانه از ایران و مردمش صحبت می کردند. مدام من را به میهمانی ها و قرارهای دوستانه شان دعوت می کرد و هرکجا که میرفتیم و چیزی می خوردیم از قبل هماهنگ می کرد که غذای حلال هم سرو شود. اگرچه هربار ایرانی هایی که آنجا بودند با تعجب از حلال خوردن من می پرسیدند اما برای پرفوسور بسیار عادی و محترم بود.
برگه ای که آماده کرده بودم از بین کتابچه کنفرانس درآوردم و با تشکر از ارائه او آغاز کردم. چند ایرادی که گرفتم هیچکدام را نمی پذیرفت تا اینکه رئیس جلسه به حرف آمد و ایراد من را وارد دانست و به خاطر اشاره به آن نکات از من تشکر کرد. دیگر به مانند بوکسوری که حریف را در گوشه رینگ گیر انداخته باشد حسابی عقده نگاه مغرورش را درآوردم.
جلسه که تمام شد چند نفر ایرانی دیگر کنفرانس دور من جمع شدند و شروع کردند به سوال و جواب کردن که او جلو آمد و گفت:"can you give me numbers"
کمی حول شدم. همه اطرافیان هم سکوت کرده بودند. گوشی تلفن را درآوردم و گفتم که شماره موبایل ایران را می خواهی؟
نگاهی به موبایل کرد و شروع کرد به حرف زدن یک درمیان ترکی و انگلیسی...
که یکی از ایرانی ها با خنده گفت: "بابا میگه مثال عددی بزن...." و با این جمله همه خندیدند.
نمی دانم من توقع بیجا داشتم که او شماره بخواهد یا او انگلیسی مزخرفی داشت.
هرچه بود نتیجه مسابقه یک یک مساوی شد

شنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۱۲

مسیر تغییر – قسمت اول (رابطه معمولی)


"او را که می بینی نیشت را تا بناگوش باز می کنی و با مزه می شوی
به مزخرفاتش با دقت گوش می دهی و تایید می کنی
پای هر مطلبش در فیس بوک لایک میزنی
صدای اس ام اس موبایلت هم که اعصاب برای کسی نمی گذارد
عزیز من
تو تا دیروز روزهای هفته یادت می رفت و امروز  ولنتاین و روز تولد جد آبادش را حفظی
بعد میای می گی دوستیمون یه رابطه معمولی است !!
خر خودتی"
هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای اس ام اس موبایلش آمد. گوشی را برداشت و مدتی با لبخند به آن خیره شد و با سرعت زیاد به نوشتن پیغام پرداخت. مدتی گذشت و سپس گفت: "تو از زمونه عقبی، الان این جور دوستی ها معمولیه. ما از اول طی می کنیم که فقط می خواهیم دوست باشیم"
گوشی را زمین گذاشت و ادامه داد: "از زندگی باید لذت برد...می خواهی تو را با دوست این آشنا کنم؟ خیلی خوشگل نیست ولی با مزه است..."
باز صدای اس ام اس موبایلش آمد. به نظر می آمد واقعا از زندگی لذت می برد. لحظه ای به لبخندهایی که می زد حسادت کردم. مدت ها بود فشار زندگی من را از همه چیز شاکی کرده بود و صبرم آنقدر لبریز شده بود که با حرف های او همه باورهایم را مقصر بدانم.
از هم که جدا شدیم حرفش در ذهنم مانده بود. من که می خواستم زرنگی خود را نشان داده و بگویم از حسی پنهان خبر دار شدم اکنون به مسافری از ماه یا سفر کرده ای در زمان می ماندم که رسم زمانه نمی شناختم.
مسیرم را به سمت پارک کج کردم، روی نیمکتها جایی برای نشستن نبود. کنار حوض آب روی سنگی نشستم که خاطرات کودکی زیادی از آن داشتم. کمی دورتر نزدیک درب خروجی، جوانی گندم گون ایستاده بود زیر لب به هر عابری چیزی می گفت. برخی می ایستادند و چیزی پنهانی می خریدند و بعضی دیگر توجهی نمی کردند.
در گوشه دیگر پارک پلیس جوانی روی موتور یاماهای قدیمی خود نشسته بود و سیگار می کشید. نزدیک او پسر و دختر جوانی روی نیمکت نشسته بودند و بلند بلند می خندیدند و هر از گاهی دختر روسری عقب رفته اش را جلو می آورد و پسر کمی صاف تر می نشست.
رفتگر پارک در حالیکه گرد و خاک زیادی به راه انداخته بود جارویش را به سمت من گرفت و گفت: "آقا اونجا نشین بلند شو برو آنطرف تر..."
بلند شدم قدم زنان به سمت خروجی پارک رفتم ودر مسیر از کنار آن جوان رد شدم که اکنون داشت مقداری پول به مامور پلیس می داد.
انگار مدت ها بود سر زیر خاک کرده بودم. دنیا عوض شده بود. من دیگر معمولی نبودم....
به خانه که رسیدم مستقیم به اتاقم رفتم وچراغ را خاموش کردم. تا ساعت ها خوابم نبرد. صبح که پاشدم دیگر خودم نبودم. گوشی را برداشتم و برای دوستم اس ام اس زدم.
"اسم دوستش چیه؟" 

چهارشنبه ۱۶ مهٔ ۲۰۱۲

از ما بهترون


سفید.. شاستی بلند.. عروسک.... من چند سال کار کنم یه دونه از اینها میشه خرید.....
کاملا محو جلال و جبروت ماشین شده بودم که یک خانم ازش پیاده شد.
بوق....بوق.........بوق..........من چند سال کار کنم یه دونه از اینها میشه خرید...
گفتم خانم شیشه ها پایینه
دکمه ای زد ماشین صدایی داد و شیشه ها بالا رفتند
من با دهان باز نظاره گر بودم که نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و رفت
اتوبوس مان که راه افتاد تا جایی که دیده می شد نگاهم به آن از ما بهتران بود 

دوشنبه ۷ مهٔ ۲۰۱۲

هم صحبت


با دقت به هم نگاه می کردیم
کوچکترین صدایی که می آمد به سرعت سرش را به طرف صدا می چرخاند، اطراف را نگاه می کرد و دوباره به من ذل می زد. خیلی چیزهایمان شبیه هم بود. مثلا هردو موقع راه رفتن دستمان را پشت کمر گرفته و سینه سپر کرده و گردن را تا جای ممکن فراخ می کردیم.
گفتم : "چند ساله هر روز صبح با هم از خواب بیدار میشیم"
چیزی نگفت
گفتم: "می دانم تو هم که بیدار می شوی همه غر می زندند کمتر سر و صدا کن تا مزاحم خوابشان نشوی..."
سرش را انداخت پایین و و با پایش دنبال چیزی در خاک گشت
گفتم: با تو هستم ها!!!
توجهی نکرد
گفتم: بیچاره تو هم مثل من هرچی گیر میاری میریزی تو شکم زن و بچه، دنبال چی می گردی تو آشغالها! به من گوش کن
پشتش را به من کرد و رفت کمی دورتر روی نیمکت شکسته گوشه حیاط نشست
رفتم و نزدیک او نشستم. گفتم: "تخم مرغ می دونی شانه ای چنده؟ گرونی میدونی چیه؟" باز به من خیره شد.
گفتم: "خوش به حالت، چندتا زن داری یکیشون نمیگه برام طلا بخر، مهریه ام رو بده....هرچی پیدا می کنی با هم می خورید.."
هرچه گفتم جوابی نداد
سرم را به دیوار تکیه دادم و چشمان را بستم
هنوز به عمق خواب نرفته بودم که با سرو صدای او بیدار شدم
باز رفته بود روی بلندی و آواز می خواند
قوقولی قوقو......
لنگه دمپایی را برداشتم و به سمتش پرت کردم

شنبه ۵ مهٔ ۲۰۱۲

کلاهبرداری تلفنی


گوشی را که برداشتم خانمی با صدایی دلنواز گفت که "از اتحادیه بهینه سازی و کنترل مصرف سوخت خودروهای سواری...."
وسط حرفش پریدم و گفتم: "خانم شما نیم ساعت باید توضیح بدید این دوسه خطی که گفتید یعنی چه"
خنده ای کرد و گفت: "به خاطر مصرف بهینه خودرو شما برنده یک دستگاه کاهش مصرف سوخت شده.."
گفتم: "خانم این جا دوسه تا ماشین داریم شماره پلاک ماشینی که برنده شده چنده؟"
کمی مکث کرد و گفت: "به خاطر حفظ حریم خصوصی شما شماره رو برام ننوشتند.."
لبخندی زدم و گفتم: "خانم من خودم ختم روزگارم، این دستگاهی که می خواهی به ما قالب کنی چند درمی آد؟"
"مسخره" با عصابنیت این را گفت و گوشی را قطع کرد.
نگاهی به گوشی تلفن کردم و گفتم : "ملت...آدم بشید...."

شهری که در آن همه دزد بودند


واحد بالایی ما یک پزشک جراح است که از بیمارانش یک پول رو میزی می گیرد یک پول زیر میزی. واحد کناری ما هم پلیسی است که جریمه ماشین ها را یکی در میان نقدی حساب می کند.  واحد پایینی هم یک بازاری است و فاکتور ها را به قیمتی بالاتر به مامور خرید می دهد و در مبلغ اضافی اش شریک می شود.
دیروز بعد از کلاس درس یکی از دانشجویان آمد و تلویحا گفت 200 تومان بگیر و نمره قبولی بده. بعد از اینکه با عصبانیت جواب او را دادم و رفت یاد داستان شهر دزد های ایتالو کالوینو افتادم.
.......................................................
شهری که در آن همه دزد بودند
شهري بود که همه اهالي آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کليد بزرگ و فانوس را برميداشت و از خانه بيرون ميزد؛ براي دستبرد زدن به خانة يک همسايه. حوالي سحر با دست پر به خانه برميگشت، به خانه خودش که آنرا هم دزد زده بود. به اين ترتيب، همه در کنار هم به خوبي و خوشي زندگي ميکردند؛ چون هرکس از ديگري ميدزديد و او هم متقابلاً از ديگري،تا آنجا که آخرين نفر از اولي ميدزديد. داد و ستدهاي تجاري و به طور کلي خريد و فروش هم در اين شهر به همين منوال صورت ميگرفت؛ هم از جانب خريدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعي ميکرد حق و حساب بيشتري از اهالي بگيرد و آنها را تيغ بزند و اهالي هم به سهم خود نهايت سعي و کوشش خودشان را ميکردند که سر دولت را شيره بمالند و نم پس ندهند و چيزي از آن بالا بکشند؛ به اين ترتيب در اين شهر زندگي به آرامي سپري ميشد. نه کسي خيلي ثروتمند بود و نه کسي خيلي فقير و درمانده.

روزي، چطورش را نميدانيم؛ مرد درستکاري گذرش به شهر افتاد و آنجا را براي اقامت انتخاب کرد. شبها به جاي اينکه با دسته کليد و فانوس دور کوچه ها راه بيفتد براي دزدي، شامش را که ميخورد، سيگاري دود ميکرد و شروع ميکرد به خواندن رمان. دزدها ميامدند؛ چراغ خانه را روشن ميديدند و راهشان را کج ميکردند و ميرفتند.
اوضاع از اين قرار بود تا اينکه اهالي، احساس وظيفه کردند که به اين تازه وارد توضيح بدهند که گرچه خودش اهل اين کارها نيست، ولي حق ندارد مزاحم کار ديگران بشود. هرشب که در خانه ميماند، معنيش اين بود که خانواده اي سر بي شام زمين ميگذارد و روز بعد هم چيزي براي خوردن ندارد.

بدين ترتيب، مرد درستکار در برابر چنين استدلالي چه حرفي براي گفتن ميتوانست داشته باشد؟ بنابراين پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بيرون ميزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالي صبح برميگشت؛ ولي دست به دزدي نميزد. آخر او فردي بود درستکار و اهل اينکارها نبود. ميرفت روي پل شهر مي ايستاد و مدتها به جريان آب رودخانه نگاه ميکرد و بعد به خانه برميگشت و ميديد که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.
در کمتر از يک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چيزي براي خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولي مشکل اين نبود. چرا که اين وضعيت البته تقصير خود او بود. نه! مشکل چيز ديگري بود. قضيه از اين قرار بود که اين آدم با اين رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بي آنکه خودش دست به مال کسي دراز کند. به اين ترتيب، هر شب يک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة ديگري، وقتي صبح به خانة خودش وارد ميشد، ميديد خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه اي که مرد درستکار بايد به آن دستبرد ميزد.
به هر حال بعد از مدتي به تدريج، آنهايي که شبهاي بيشتري خانه شان را دزد نميزد رفته رفته اوضاعشان از بقيه بهتر شد و مال و منالي به هم ميزدند و برعکس، کساني که دفعات بيشتري به خانة مرد درستکار (که حالا ديگر البته از هر چيز به درد نخوري خالي شده بود) دستبرد ميزدند، دست خالي به خانه برميگشتند و وضعشان روز به روز بدتر ميشد و خود را فقيرتر ميافتند.
به اين ترتيب، آن عده اي که موقعيت ماليشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، اين عادت را پيشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روي پل چوبي و جريان آب رودخانه را تماشا کنند. اين ماجرا، وضعيت آشفتة شهر را آشفته تر ميکرد؛ چون معنيش اين بود که باز افراد بيشتري از اهالي ثروتمندتر و بقيه فقيرتر ميشدند.
به تدريج، آنهايي که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفريح روي پل روي آوردند، متوچه شدند که اگر به اين وضع ادامه بدهند، به زودي ثروتشان ته ميکشد و به اين فکر افتادند که "چطور است به عده اي از اين فقيرها پول بدهيم که شبها به جاي ما هم بروند دزدي". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعيين و پورسانتهاي هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همين قرار و مدارها هم سعي ميکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفين به نحوي از ديگري چيزي بالا ميکشيد. اما همانطور که رسم اينگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند ثروتمندتر و تهيدستها عموماً فقيرتر ميشدند.

عده اي هم آنقدر ثروتمند شدند که ديگر براي ثروتمند ماندن، نه نياز به دزدي مستقيم داشتند و نه اينکه کسي برايشان دزدي کند. ولي مشکل اينجا بود که اگر دست از دزدي ميکشيدند، فقير ميشدند؛ چون فقيرها در هر حال از آنها ميدزديدند. فکري به خاطرشان رسيد؛ آمدند و فقيرترين آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل ديگر فقيرها حفاظت کنند، ادارة پليس برپا شد و زندانها ساخته شد.

به اين ترتيب، چند سالي از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم ديگر از دزديدن و دزديده شدن حرفي به ميان نمياوردند. صحبتها حالا ديگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.

تنها فرد درستکار، همان مرد اولي بود که ما نفهميديم براي چه به آن شهر آمد و کمي بعد هم از گرسنگي مرد.