"او را که می بینی نیشت را تا بناگوش باز می کنی و با مزه می
شوی
به مزخرفاتش با دقت گوش می دهی و تایید می کنی
پای هر مطلبش در فیس بوک لایک میزنی
صدای اس ام اس موبایلت هم که اعصاب برای کسی نمی گذارد
عزیز من
تو تا دیروز روزهای هفته یادت می رفت و امروز ولنتاین و روز تولد جد
آبادش را حفظی
بعد میای می گی دوستیمون یه رابطه معمولی است !!
خر خودتی"
هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای اس ام اس موبایلش آمد. گوشی را برداشت و مدتی
با لبخند به آن خیره شد و با سرعت زیاد به نوشتن پیغام پرداخت. مدتی گذشت و سپس
گفت: "تو از زمونه عقبی، الان این جور دوستی ها معمولیه. ما از اول طی می
کنیم که فقط می خواهیم دوست باشیم"
گوشی را زمین گذاشت و ادامه داد: "از زندگی باید لذت برد...می خواهی تو
را با دوست این آشنا کنم؟ خیلی خوشگل نیست ولی با مزه است..."
باز صدای اس ام اس موبایلش آمد. به نظر می آمد واقعا از زندگی لذت می برد.
لحظه ای به لبخندهایی که می زد حسادت کردم. مدت ها بود فشار زندگی من را از همه
چیز شاکی کرده بود و صبرم آنقدر لبریز شده بود که با حرف های او همه باورهایم را
مقصر بدانم.
از هم که جدا شدیم حرفش در ذهنم مانده بود. من که می خواستم زرنگی خود را نشان
داده و بگویم از حسی پنهان خبر دار شدم اکنون به مسافری از ماه یا سفر کرده ای در
زمان می ماندم که رسم زمانه نمی شناختم.
مسیرم را به سمت پارک کج کردم، روی نیمکتها جایی برای نشستن نبود. کنار حوض آب
روی سنگی نشستم که خاطرات کودکی زیادی از آن داشتم. کمی دورتر نزدیک درب خروجی،
جوانی گندم گون ایستاده بود زیر لب به هر عابری چیزی می گفت. برخی می ایستادند و
چیزی پنهانی می خریدند و بعضی دیگر توجهی نمی کردند.
در گوشه دیگر پارک پلیس جوانی روی موتور یاماهای قدیمی خود نشسته بود و سیگار
می کشید. نزدیک او پسر و دختر جوانی روی نیمکت نشسته بودند و بلند بلند می خندیدند
و هر از گاهی دختر روسری عقب رفته اش را جلو می آورد و پسر کمی صاف تر می نشست.
رفتگر پارک در حالیکه گرد و خاک زیادی به راه انداخته بود جارویش را به سمت من
گرفت و گفت: "آقا اونجا نشین بلند شو برو آنطرف تر..."
بلند شدم قدم زنان به سمت خروجی پارک رفتم ودر مسیر از کنار آن جوان رد شدم که
اکنون داشت مقداری پول به مامور پلیس می داد.
انگار مدت ها بود سر زیر خاک کرده بودم. دنیا عوض شده بود. من دیگر معمولی نبودم....
به خانه که رسیدم مستقیم به اتاقم رفتم وچراغ را خاموش کردم. تا ساعت ها خوابم
نبرد. صبح که پاشدم دیگر خودم نبودم. گوشی را برداشتم و برای دوستم اس ام اس زدم.
"اسم دوستش چیه؟"