دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

ماجرای انفولانزا گرفتن من و شیاف های لعنتی ...!!

داستان زیر روایت یک مشهدی از مبتلا شدنش به آنفولانزای خوکی است که در وبلاگش گذاشته. داستان بسیار زیبا و خنده داری است. قبلا از دوستان به خاطر محتوای کمی غیر مودبانه داستان عذر می خواهم.
منبع داستان: وبلاگ تلخ نوشته ها (مسعود مشهدی)

***
چشمتون روز بدنبیه انفولانزا گرفتم اونم از نوع جدیدش که گاو صد منی رو زمین میزنه...! اولش گفتم : مُو که بیدی نیستُم که ازی بادا بلرزُم که ...! خدا اق علی عطاره نِگیره از ما مِشَهدیا...! یک لیوان ازی جوشونده های قاطی پاتی که میریزه توی کاغذ روزنامه یا فوقش یک لیوان چارتُخم با بارهنگ و تاج خروس دِواشه...! مَگه کُسخُلُم بُرُم دکتر...!جوشوندِه هاره که خوردُم فرداش دیدم شُدُم عین ای شیره ای ها که سه روز بی جیره موندَن...! تمام استخونام تیر میکیشید...! دوشب تب و لرز کِردُم ولی هرجور بود رفتم سر کار شب سوم دیدم دهنم خشک شده بدجور....! انگار یکی هم با چاقو وسط سینه لامصبو جر داده تا پایین ...! سرفه که مِکردُم گریه ام مِگِرفت...! کم کم دیدُم نه بابا همه علایم مُوت نمایونه بدو بدو رفتم دکتر...! دکتره گفت ببخشین شما بدهکارین ؟ گفتم مُو...؟ نه بُخُدا...چطور ؟ دکتر گفت هر چی فکر کردم چی شمارو زنده نگه داشته فکرم به جایی نرسی الا دعای طلبکار ...! دلم مُخواست همچی شترق بزنم زیر گوشش که حَض کُنه اما حیف که جیگرش رو نداشتم...!خلاصه اکسپکتورانت نوشت با دونوع قرص و چهار تا امپول پنی سلین و گفت پنج تا شیاف براتون مینویسم تا کارساز باشه...! گفتم جان...؟ گفت شیاف اقا جان شیاف...! گفتم همو توپای پلاستیکی نارنجی که یک لوله سیاه بهش وصل بود مِکردَن تو ..ون بچه فشار مِدادَن تا دوا بره تو مَقعَدش...؟ اونا که اسمش تنقیه که دکتر جان ...! اقای دکتر مو بچه تر که بودُم یکبار ماخاستَن همی کاره با مُو بُکنن در رفتُم تا سه روز تو حرم اما رضا بَست نشستُم...! اخرش عکسُمه دادن روزنامه تا خُدامای حرم گیریفتنُم....! از او به بعد مگه کسی جرات مِکِرد بگه تَنقیه...! همچی جیغ مزدُم که ای زبون کوچیکه از دهنُم میامَد بیرون...!دکتر خندید گفت این شیاف ها عین کپسوله که کار همون تنقیه ها رو میکنه ...! گفتم یعنی مِگی مُو بیام باخابُم روی تخت تا ای پرستارا کپسول بکنن تو ماتَحت ما ...؟ دکتر گفت نه اقا جان خودت باید بری توی دستشویی اینکار رو بکنی...! گفتم دکتر جان به ای سن و سال رسیدم کسی با ما کار بی ناموسی نکرده حالا با دست خودم خاک تو سرخودم بکنم...؟ دکتر که حوصله اش سر رفته بود گفت نفر بعدی ... بعد روش رو کرد به من گفت از ما نسخه نوشتن بود...! خواستی زود خوب بشی استعمال کن نخواستی نکن...!سرتون رو درد نیارم دواها رو از داروخونه گرفتم یه امپولشم زدم اومدم خونه ...پشت در خونه شیاف ها رو از توی پلاستیک داروها دراوردم توی جیبم قایم کردم...! خجالت میکشیدم کسی بفهمه که دکتر شیاف داده...اُفت داشت خدا وکیلی..! شب که شد رفتم توی دستشویی به هر مصیبتی که بود یکیش رو بعد از اینکه دوسه بار بیرون اومد بالاخره استعمال کردم ...! اون شب بود که فهمیدم معنی ..ون سوزی یعنی چی بس که ..ونم سوخت...!شب بعد وارد تر شده بودم حرفه ای تر استعمال کردم ...! شب سوم چهارم یه جورایی خوشم هم اومده بود...شب پنجم تازه کیف هم کردم و کلی خوش خوشانَم شد...! شب ششم که شیاف ها تموم شده بود یه جورایی دلم میخواست...! انگار یه چیزی گم کرده باشم هی الکی میرفتم توی دستشویی ...! خدا بگم چیکارت کنه دکتر بچه مردم رو از راه به در کردی ...! چی خاکی تو سرم کنم حالا...؟ شما نمیدونین چجوری باید دوباره انفولانزا بگیرم ... !!!

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

شجاعت

جریان آب اینقدر باشدت من رو با خودش می برد که فرصت تصمیم گیری نمی داد. در هر لحظه مواظب این بودم که به هوا پرتاب نشوم و با دست و پا زدن تلاش می کردم از سرعت حرکتم کم کنم. به هر گوشه ای که دست می انداختم فایده نداشت و بدتر موجب از دست دادن تعادلم می شد. امیدم رو از دست داده بودم. دستهام دیگه قدرت حرکت نداشتند. چشم هام تار شده بودند. دو سه بار بدنم به کناره ها برخورد کرد و درد شدیدی بدنم رو فرا گرفت. ناگهان متوجه شدم که کاملا در آب فرو رفتم. اما عمق آب کم بود و تونستم سریع سرم رو از آب بیرون بیارم.
در حالیکه داشتم وانمود می کردم که کاملا خونسردم و اصلا نترسیدم از آب بیرون آمدم و برای اثبات شجاعتم دوباره رفتم ته صف ایستادم.
اما خداییش این سرسره های آبی پارک آبی چقدر وحشتناکه!!

دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹

نقشه بازی

خداوندا
این چه حکمتی است که ما دل دهیم و ایشان دلدار
و چون دلدار شوند قدار
این چه قانونی است که ما بگردیم و ایشان پیدا
و چون پیدا شوند پنهان
این چه رسمی است که تا اصرار کنیم ایشان انکار
و چون انکار کنیم ایشان اظهار
چه کسی هست که برهم بزند این بنیان
من و او نقشه بازی از اول بکشیم

یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹

دزد دیوانه

فکر کنم اگر یه نفر کنار ماشین عطسه هم می کرد دزدگیر ماشین شروع به داد و فریاد می کرد. عادت من شده بود که حتی با چشم های بسته کنترل دزدگیر رو بردارم و خاموشش کنم. چون هرشب چند باری این اتفاق می افتاد دیگه نمی رفتم سری به ماشین بزنم و علت صدای دزدگیر رو بررسی کنم. اما نمی دونم چرا اون شب با صدای دزدگیر از جا پریدم و از پنجره اتاق که به خیابون دید داشت نگاهی به ماشین انداختم و دکمه دزدگیر رو زدم. با کمال تعجب صدای قفل شدن درب های ماشین اومد. انگار یادم رفته بود و ماشین رو قفل نکرده بودم. هنوز گیج صدای قفل شدن ماشین بودم که دیدم شیشه کوچک درب عقب ماشین خرد شده. بی اختیار با صدای بلند گفتم "شیشه ماشین چرا شکسته؟"
با صدای من مامان و آقا بیدار شدند و مامان که به پنجره نزدیک تر بود زودتر کنار من رسید. در همین لحظه بود که یک مرد درشت هیکل از توی ماشین بیرون آمد توی یک لحظه مامان داد زد "دزد، دزد..". به سرعت از پله ها پایین رفتم و میله آهنی پشت درب حیاط رو برداشتم و رفتم و توی خیابون. به سمتی که دزد رفته بود دویدم و یک کوچه بالاتر بهش رسیدم.
دزد یک چیزی شبیه پیچ گوشتی تو دست چپش گرفته بود با اعتماد به نفس خاصی در حال راه رفتن بود. با وجود صدای آژیر ماشین و فریاد "دزد دزد" هیچ کس از خانه بیرون نیامده بود. یک لحظه خلوتی خیابون و تاریکی شب و هیکل دزد من رو به ترس انداخت. جرات نداشتم به دزد نزدیک بشم ولی برای اینکه کم نیاورده باشم از دور داد می زدم که "هی وایسا ببینم، از تو ماشین چی دزدیدی". ناگهان دزد به طرف من برگشت و درحالیکه می گفت "هیچی ندزدیدم" به من نزدیک شد. نگاه من مدام متوجه پیچ گوشتی دستش بود و سعی می کردم فاصله خودم رو ازش حفظ کنم.
"بیا ببینم اگه چیزی بر نداشتی میذارم بری"
بعد از اینکه دزد چند قدمی دنبال من اومد اهالی محل شجاع شدند و پیداشون شد. دو سه نفر اول چندتا لگد و سیلی بهش زدند و شروع کردند به گشتن جیبهای اون. به سرعت رفتم سمت خونه تا به 110 زنگ بزنم. بعد از اینکه دوباره اومدم تو خیابون دیدم بیچاره شلوار دزد رو درآوردن و هرچی تو جیبش بود به عنوان غنایم جنگی بین بچه های محل تقسیم کردند. وقتی پلیس رسید تقریبا همه اهالی محل متفرق شده بودند.
"دزد کجاست"
افسر پلیس درحالیکه داشت با دستهاش کمرش رو مرتب می کرد تا کلت کمریش رو همه ببینند این جمله رو گفت.
وقتی دزد رو دید با خنده گفت "این که دیوانه است، کار ما شده هرشب این رو می گیریم می بریم کلانتری، فرداش هم قاضی آزادش می کنه"
هنوز من حرفی نزده بودم که ادامه داد:
"حالا برای چی کتکش زدید، شلوارش رو کی درآورده، این بدبخت رو کی به این روز درآورده"
تازه فهمیدم که چرا از قدیم گفته اند "خر من از کرگی دم نداشت "

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

چند تکه آرزو

كاش وقتي زندگي فرصت دهد
گاهي از پروانه ها يادي كنيم
كاش بخشي از زمان خويش را
وقف قسمت كردن شادي كنيم
كاش وقتي چشم هايي ابريند
به خود آييم و سپس كاري كنيم
از نگاه زرد گلدانهايمان
كاش با رغبت پرستاري كنيم
كاش دلتنگ شقايق ها شويم
به نگاه سرخ شان عادت كنيم
كاش شب وقتي كه تنها مي شويم
با خداي ياس ها خلوت كنيم
كاش گاهي در مسير زندگي
باري از دوش نگاهي كم كنيم
فاصله هاي ميان خويش را
با خطوط دوستي مبهم كنيم
كاش مثل آب مثل چشمه سار
گونه نيلوفري را تر كنيم
ما همه روزي از اينجا مي رويم
كاش اين پرواز را باور كنيم
كاش بين ساكنان شهر عشق
رد پاي خويش را پيدا كنيم
كاش با الهام از وجدان خويش
يك گره از كار دل ها واكنيم
كاش رسم دوستي را ساده تر
مهربان تر آسماني تر كنيم
كاش در نقاشي ديدارمان
شوق ها را ارغواني تر كنيم
***
ابیاتی منتخب از شعر چند تکه آرزو در مجموعه اشعار ماجرای یک عشق سروده مریم حیدر زاده

شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹

سیب

خانه ام روزی داخل سیبی بود
کودک تقدیر مرا بیرون کرد
خانه ام را خورد بی من
و هزاران سال است که می گردم
پی آن سیب که خورد

جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹

دوراهی

شاید تا به حال برایتان پیش آمده که سر یک دوراهی مانده باشید و فکرتان درگیر انتخاب باشد. شاید دیده اید که هر کسی با عقل خودش راهی را به شما پیشنهاد می دهد و حرف همه برایتان منطقی به نظر می آید. نمی دانم چقدر از خدا گله کرده اید که آخر چرا باید جلوی پای شما یک دوراهی وجود داشته باشد. نمی دانم شما هم در این دو راهی نشسته اید و به ته هر کدام خیره شده اید و وقتی به خودتان آمدید دیده اید عمری گذشت و هنوز سر این دو راهی هستید. شاید آرزو کردید که کاش کسی تابلوی توقف ممنوع را بر سر این دو راهی ها نصب کرده بود.
من از سر این دو راهی با شما سخن می گویم،
اینجا توقف نکنید،
زندگی در ایستادن نیست، در حرکت است

سه‌شنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۹

قند تلخ

اینقدر مزه بدی میداد که دیگه داشت عادت چایی خوردن از سرمون می افتاد. چند روز اول مامان دلش نمی اومد اونهمه قندی که روغن زیتون روش ریخته بود و بریزه دور. برای همین همش از همون قند ها کنار چایی می آورد و کلی از مزه خوب روغن زیتون تعریف می کرد. آقا هم که خبر داشت قند کیلو چنده به هر غر زدن ما یه تشری می زد و می گفت که خودمون رو الکی لوس نکنیم. بعدشم یک ساعت شروع می کرد به تعریف کردن این که قدیما مردم چه چیزایی که نمی خوردن.
آخرش بعد از کلی التماس و غر زدن، مامان رو راضی کردیم که یه کمی قند بخره تا ما هم بتونیم چایی بخوریم. اما آقا از حرف خودش کوتاه نمی اومد و وقتی دید که مامان رفته قند خریده گفت: "اون قندهایی که روش روغن ریخته رو بزار کنار من صبح سر کار رفتنی می خورم"
قندهای جدید هم فایده نکرد و باز هم هر از گاهی بین اونها هم قند بد مزه پیدا می شد و مزه تلخش کل چایی رو زهر مار می کرد. آقا هم این رو دلیل بهونه گیری ما جلوه می داد.
"شما ها مسخره ش رو درآوردید، الکی بهونه می گیرید"
باورمون شده بود که قند هم مثل بادوم می مونه و تلخ هم توش پیدا میشه. فقط دعا می کردیم که آخرین قندی که می خوریم شیرین باشه تا مزه تلخ تو دهنمون نمونه. عادت کرده بودیم که قبل از خوردن چایی قند رو تو دهن مزه کنیم.
یک هفته به همین منوال گذشت تا شیفت مدرسه من صبح شد و من همزمان با آقا از خواب بیدار می شدم. کیفم رو برداشتم و داشتم از درب می رفتم بیرون که یادم افتاد دفتر دیکته رو بر نداشتم. چون دیرم شده بود عین برق پریدم توی اتاق تا دفتر رو بردارم که دیدم آقا چندتا از قندهای روغنی رو داره می ریزه بین قندهای سالم.
هیچ کس حرفم رو باور نکرد، البته دیگه فایده ای هم نداشت چون آقا همه قندهای تلخ رو به خورد ما داده بود.
قندهای تلخ تموم شد اما عادت مزه کردن قند هنوز هم با من هست.

سه‌شنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۹

نیایش

در این شب های قدر خواستم با خود بیاندیشم و نیایشی کنم که این یک شب در سال بهانه ای باشد برای مرور آن چه گذشت و امید آنچه می آید، اما چه کنم که شریعتی برتر از من اندیشید و زیباتر نیایش کرد. این چند خط نیایش او را زیر لب تکرار کردم:
خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم،
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
بگذار تا آن را من، خود، انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری.
خدایا! تو چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
خدایا! مرا از این فاجعه "مصلحت پرستی" که چون همه کس گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته و بیماری شده است که، از فرط عمومیتش، هرکه از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید مصون بدار تا "به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم".
خدایا! رحمتی کن تا ایمان، نام و نان برایم نیاورد. قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند، نه از آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.
خدایا! "عقیده" مرا از دست "عقده" ام مصون بدار.
خدایا! شهرت، منی را که "می خواهم باشم" قربانی منی که "می خواهند باشم" نکند.
خدایا! به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است، بگو که یک پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده غیبی، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت، و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید، پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

جمعه ۴ سپتامبر ۲۰۰۹

فرهاد مهرداد

چند روز پیش سالمرگ فرهاد مهرداد بود. هنرمندی که در غربت مرد. هنرمندی که تنها شنیدن آهنگ "یه شب مهتاب" از اون کافی بود تا من شیفته صدایش بشوم.
فرهاد تو تنها نمردی، نسلی که به صدای تو عادت کرده بود هم با تو مرد. الان دیگه کسی تو را یادش نیست، از کنار هر ماشینی که رد بشی صدای آهنگی ازش بیرون میاد که در کمتر از یک دقیقه تو زیر زمین یه خونه ساخته شده و بیشتر از صدای خواننده صدای بوم بوم ازش در می آید.
فرهاد نمی دونم کجا داریم می ریم. کار ما شده منتظر شدن پشت درب هتل برای امضا گرفتن از جومونگ، بحث راجع به زنده یا مرده بودن مایکل جکسون، و بارها نگاه کردن اخراجی ها..
فرهاد کجایی که جای تو رو به سامی یوسف دادن
فرهاد کجایی، روشنفکرامون کریس دی برگ گوش می دن مذهبی هامون مداحان عربی و جوانانمون ساسی مانکن.
فرهاد، انگار من ماندم و تو و یه شب مهتاب
یه شب مهتاب ~ ماه مياد تو خواب
منو می‌بره ~ کوچه به کوچه
باغ انگوری ~ باغ آلوچه
دره به دره ~ صحرا به صحرا
اون جا که شبا ~ پشت بيشه‌ها
يه پری مياد ~ ترسون و لرزون
پاشو ميذاره ~ تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه ~ موی پريشون...
یه شب مهتاب ~ ماه مياد تو خواب
منو می‌بره ~ ته اون دره
اون‌جا که شبا ~ يکه و تنها
تک‌درخت بيد ~ شاد و پراميد
می‌کنه به‌ناز ~ دسشو دراز
که يه ستاره ~ بچکه مث
يه چيکه بارون ~ به جای ميوه‌ش
سر يه شاخه‌ش ~ بشه آويزون…

سه‌شنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۹

صبر

شعر قبلی رو بعضی از دوستان ایراد گرفتن که وزن و قافیه نداره. البته من خیلی پایبند هم نبودم که وزن و قافیه رو با یفعل و یفعل و فاعلون چک کنم، می ترسم به جای اینکه منظورم رو بیان کنم و شعرم معنی داشته باشه، اسیر حفظ ظاهر موزون شعر بشم. به هر حال امیدوارم غنای کلام با حفظ اسلوب همراه بشه.
زان لحظه که زيباي رخش آهي به سرم زد
اي عقل کجايي
زان لحظه که گرماي تنش داغي به تنم زد
اي شمس کجايي
زان لحظه که رعناي قدش راهي به برم زد
اي سرو کجايي
زان لحظه که روياي وصالش آتش به منم زد
اي صبر کجايي
آن عقل نخواهم، آن شمس نجویم، آن سرو نبینم
صبرم به سر آمد، ای یار کجایی

شنبه ۲۹ اوت ۲۰۰۹

چشم عاشق

باز و بسته دو چشمم او مي بيند
خواب و بيدار روياي او مي بيند
روز و شب در فراق دلبر جان
قطره خون به جوي مي بيند
جز نواي عاشقانه او
از دو عالم سکوت مي بيند
عيش و نوش و مجلس بزم را
او که نيست بي فروغ مي بيند
با اميد وصلش به هر زمان
سايه اي در حدود مي بيند
يا رب اين چشم عاشق ز من بگير
چشم دلبر اگر جز او مي بيند
***
از این به بعد بعضی از شعرهام رو هم تو وبلاگ می گذارم.

سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

شعله

نه مي خواستم هنر نوشتن از خود نشان بدهم و نه چيزي فراتر از آنچه حس مي کنم بيان کنم. ترسيدم نثر عاميانه داستانهايي که گاهي زندگي را بدان مي آرايم نمایش ضعیف از حسی باشد که زیبایش را می فهمم. اين شد که شعله اي که در سالهاي دور افروخته شده و در گذر زمان هنوز در قلبم بيدار است را به اميد آتشي بلند سر باز کردم و قلم بدست او دادم. به او گفتم حالا نوبت توست. گفتم از آن سالهاي دوري بگو، از خاطرات زيبایش، از تير نگاهش، از رفتار محجوبش. به او گفتم بنويس که هنوز گرما داري، بنويس که هنوز پيش مني. به او گفتم اگر ديديش سلام من را به او برسان، خوب نگاهش کن، ببين هنوز همانگونه است، غبار زمان بر چهره ندارد، از او بپرس اصلا من را به ياد دارد. به او بگو من همانم که روزي اين شعله را در قلبش افروختي.
همه را به شعله گفتم اما دريغ
دريغ که نوشتن نمي دانست.

آخرین نظرات شما